ترسناک

داستان ترسناک نصف شب ( قسمت دوم )

داستان ترسناک نصف شب

قسمت اول
وقتی برگشتم به خونه ساعت 5 شده بود. خواستم بخوابم که هر کاری کردم نتونستم
صدایی که شنیده بودم هنوز تو گوشم بود. انقدر واقعی بود که اگه نمی ترسیدم دوباره بر می گشتم و طبقه بالا رو نگاه می کردم.
2 ساعت بعد رفتم تو آشپزخونه و صبحانمو خوردم و رفتم مدرسه
گوشیمو گذاشتم تو کیفم تا فیلم دیشب رو به بچه ها نشون بدم. بچه ها فیلم رو نگاه کردن و ما شرط رو برنده شدیم و دیگه کسی حق نداشت کاری باهامون داشته باشه
اون روز طبق معمول تو مدرسه و بیرون و خونه و … گذشت. ولی شب موقع خواب دوباره صدای جیغ تو گوشم شروع شد. نمی تونستم از فکر چیزی که دیده بودم و صدایی که شنیده بودم و هنوزم تو گوشم بود دربیام. معمولا شب ها زود خوابم می برد ولی اون روز خیلی سخت تونستم بخوابم و همین که چشمام بسته شد کابوسم شروع شد.

تو خواب، تنهایی وارد خونه می شدم و مستقیم می رفتم طبقه بالا
جایی که صدای جیغ می اومد. وارد یکی از اتاق ها می شدم ولی همه جا تاریک بود. با اینکه پنجره داشت ولی هیچ نوری ازش نمی اومد. دنبال صدا می گشتم و انگار که پاهام به چیزی گیر بکنه می خوردم زمین و دست هام زخم میشد. چند دقیقه همینطور تو اتاق این طرف و اون طرف می رفتم ولی نمی تونستم چیزی پیدا کنم. تا اینکه از خستگی یه جا می ایستادم و همون موقع خفگی و پریدن از خواب اتفاق می افتاد.

چند روز پشت سر هم این کابوس رو دیدم. از امیر و آرش پرسیدم که شما هم خواب اون خونه رو می بینید یا نه که اونا گفتن نه و اتفاقی برای اونا نمی افتاد.
یه روز بعد از مدرسه تصمیم گرفتم وقتی هوا روشنه برم اونجا و همه جا رو ببینم تا شاید بتونم چیزی پیدا کنم و از شر کابوس هام خلاص بشم. همه جای خونه رو گشتم، همون اتاقی که تو خواب می دیدم رو هم نگاه کردم ولی هیچی نبود. حتی تو اون اتاق شیشه خرده هم نریخته بود و زمین تمیز بود. وسط یه کابوس گیر افتاده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم. هر شب همون خواب و همون اتفاقات

یه روز تصمیم گرفتم نصف شب تنهایی برم تو اون خونه و دنبال صدا بگردم تا ببینم چیزی پیدا میکنم یا نه؟ کابوس هام خیلی واقعی به نظر می رسید و هر کاری کردم نتونستم فراموششون کنم. ساعت 4:15 دقیقه جلوی در حیاط بودم و میخواستم 2 دقیقه دیگه که قرار بود صدا شروع بشه وارد خونه بشم و دنبال صدا بگردم.
دقیقا راس ساعت 4:17 دقیقه صدا شروع شد و من با همه ی ترسی که داشتم به سمت خونه و صدا حرکت کردم. مثل قبل صدا از طبقه بالا می اومد. خودم می خواستم از پله ها بالا برم ولی پاهام توان حرکت نداشتند.

با هر سختی بود رسیدم به طبقه بالا و جلوی در اتاقی که صدا از اونجا می اومد ایستادم. در بسته شده بود و صدا از پشت در می اومد. دستگیره رو چرخوندم و وارد اتاق شدم، همه جا تاریک بود و نمی شد چیزی رو دید. چند قدم حرکت کردم و این بار صدای خرد شدن شیشه ها زیر پاهام می اومد. همون اتاقی که وقتی هوا روشن بود اومدم چیزی رو زمین نبود. صدا ضعیف تر شده بود ولی همچنان می اومد. از گوشه ی اتاق. گفتم من اینجام اومدم نجاتت بدم. این حرف رو که زدم صدای جیغ قطع شد و صدای خنده شروع شد. بالاخره از تنهایی در اومدم.

خواستم به سمت صدا حرکت کنم که پام به یه چیزی گیر کرد و افتادم رو زمین. دست هام پر از خرده شیشه شده بود. با اینکه نمی تونستم چیزی ببینم ولی حس می کردم که داره از دستم خون میاد. به دستام نگاه می کردم ولی اتاق خیلی تاریک بود. همونطور که نشسته بودم صدای قدم زدن توی اتاق شروع شد. شیشه ها زیر پاهاش له می شدن و داشت به طرف من می اومد. بلند شدم و خواستم از اتاق برم بیرون ولی در بسته شده بود و نمی تونستم ببینم کجاست. دستامو دراز کردم و حرکت کردم تا حداقل دیوار رو پیدا کنم و پشتمو بچسبونم تا چیزی از پشت سر نیاد.

بعد از چند قدم دستم به یه چیز نرم خورد. کمی حرکت دادم، شبیه صورت یه نفر بود. ترسیدم و خواستم دستمو بکشم ولی اون دستمو گرفته بود و می خواست به سمت خودش بکشه
با تمام توان داد می زدم و کمک می خواستم. التماس می کردم که کاری باهام نداشته باش. دیگه هیچ وقت نمیام اینجا خواهش میکنم بذار برم. ولی اون منو به سمت خودش می کشید و می خندید. انقدر بهش نزدیک شدم که گرمای نفس کشیدنش رو می تونستم حس کنم. صدام بند اومده بود و به زور می تونستم نفس بکشم.
گفت: چند ماهه تنهام و منتظرم یکی بیاد و از تنهایی درم بیاره
هر شب جیغ میزنم و کمک میخوام ولی کسی نمیاد. تو اولین نفری هستی که اومدی و من نمیخوام ولت کنم. تو باید از این به بعد پیش من بمونی.

وقتی این حرف ها رو شنیدم از شدت ترس بی هوش شدم و افتادم رو زمین. آخرین چیزی که یادم موند زخم هایی بود که رو صورتم افتاد و احساس سوزششون بود.
وقتی چشمام رو باز کردم هوا روشن شده بود. کف اتاق تمیز بود ولی زخم های دستم و صورتم از بین نرفته بودن و همچنان داشتن می سوختن
اطرافم رو نگاه کردم، در اتاق باز بود. از خونه اومدم بیرون و برگشتم به خونه خودمون
پدر و مادرم ازم پرسیدن که چی شده و کجا بودی و صورتت چرا اینجوری شده و …
ولی من نمی تونستم جوابشونو بدم. بهونه الکی آوردم و رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم.
تا شب همونجا موندم و پدر و مادر هر چقدر اصرار کردن در رو باز نکردم.

ساعت 11 شب شده بود ولی من هنوز نتونسته بودم آروم بشم و بدنم داشت می لرزید. رفتم تو تخت خواب و خواستم بخوابم ولی خوابم نمی برد و همین که چشمامو می بستم اتفاقات دیشب یادم می افتاد. نه می تونستم بخوابم و نه می تونستم بیدار بمونم و همش تو فکر اون خونه بودم. بعد از چند ساعت پلک هام سنیگن شد و تونستم بخوابم. این بار دیگه خبری از کابوس و صدای جیغ نبود. ولی یهویی از خواب پریدم
ساعت رو نگاه کردم 4:17 دقیقه نصف شب بود. ساعت رو که دیدم دوباره ترس به جونم افتاد. برگشتم این طرف که ساعت رو نبینم و دوباره بخوابم ولی همین که برگشتم یه نفر داشت از گوشه اتاق بهم نگاه می کرد.

از جام پریدم و نشستم روی تخت، موبایلمو برداشتم و نور چراغش رو به سمتش گرفتم. همه جاش سیاه بود و نمی شد چیزی تشخیص داد. نور چراغ که افتاد دوید به سمتم و مثل همون حالتی که تو اتاق خونه سوخته اتفاق افتاده بود دستامو گرفت و صورتشو بهم نزدیک کرد. دهنشو آورد کنار گوشم و گفت: می خواستم همونجا نگهت دارم ولی زندگی کردن کنار تو و اینجا بهتره
از این به بعد همیشه کنارت می مونم. دیگه کابوس نمی بینی، چون کابوست همیشه کنارت خواهد بود.

داستان های ترسناک بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *