قسمت اول وقتی وارد کافه شد یه شاخه گل تو دستش بود و یه لبخند ملایم رو لباشگل و لبخندش
داستان ها
داستان غمگین خواب شیرین ( قسمت دوم )
قسمت اول وقتی وارد کافه شد یه شاخه گل تو دستش بود و یه لبخند ملایم رو لباشگل و لبخندش
داستان غمگین خواب شیرین ( قسمت اول )
نسیمی که از توی پنجره می اومد مثل مادری که بخواد بچه اش رو بیدار بکنه مو هام رو نوازش
داستان ترسناک نصف شب ( قسمت دوم )
قسمت اول وقتی برگشتم به خونه ساعت 5 شده بود. خواستم بخوابم که هر کاری کردم نتونستمصدایی که شنیده بودم
داستان ترسناک نصف شب ( قسمت اول )
چند روزی می شد که نصف شب از خواب می پریدم. بدنم خیس عرق می شد و انقدر تشنه می
داستان عاشقانه تنهای بی عشق
از سال 95 که وارد دبیرستان شدم هدفم پزشکی بود. برای رسیدن به این هدف از همه ی دورهمی های
داستان کودکانه لاک پشت و کفش های جادویی
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. تو یه جنگل سرسبز و زیبا که همه ی حیواناتش
داستان غمگین آلبوم خالی
از همون بچگی به عکاسی علاقه داشت. وقتی باباش اولین گوشی موبایلش رو خرید، اون روز تا شب فقط باهاش
داستان ترسناک شب اول قبر
همه چیز از اون روز لعنتی شروع شد. روزی که با اصرار پسر عموم به قبرستون رفتیم و از اون
داستان عاشقانه صدای باران ( قسمت دوم )
سرپا وایساده بود و داشت به گوشیش نگاه میکرد. اونجا که وایسادم انگار فهمید یکی داره نگاهش میکنه و سرشو
داستان عاشقانه صدای باران ( قسمت اول )
همه جزئیات اون روز یادمه، روزی که اولین عشق زندگیم رو پیدا کردم. سال 95 بود ساعت 2 بعد از
داستان کودکانه درخت پیر
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. تو یه شهر سرسبز و زیبا که همه خونه ها تو
داستان غمگین خانه سالمندان
مینا اولین و تنها فرزند خانواده بود و وقتی به دنیا اومده بود کل فامیل خوشحال بودن چون پدر و
داستان ترسناک دوربین مداربسته
امیر و سارا که بعد از ازدواجشون دنبال خرید خونه بودن، به پیشنهاد یکی از دوستاشون یه خونه تو یه
داستان عاشقانه زیباترین دختر شهر
در روزگاران قدیم، دختری زندگی میکرد که زیباترین دختر شهر بود. همه ی مرد های آن شهر دنبال به دست
داستان کودکانه دوچرخه آبی
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. نیما کوچولو که داشت کم کم راه رفتن رو یاد
داستان غمگین آقا معلم
اون روز هیچ وقت از یادش نمی رفت، روزی که قرار بود نتیجه چندین سال درس خوندن و کنکورش رو
داستان ترسناک آلبوم عکاسی
بعد از اینکه مادربزرگش رو از دست داده بود خیلی کم به خونه اش رفت و آمد می کردن. فقط
داستان عاشقانه کتابخانه قدیمی
سارا که بعد از تموم کردن دانشگاه و پیدا کردن شغل مورد علاقه اش وقت آزاد پیدا کرده بود، به
داستان کودکانه گربه کوچولو
یکی بود یکی نبود، خیر از خدا هیچکس نبود. یه روز حسام موقع برگشتن از مدرسه زیر بوته های پارکی
داستان غمگین مادر
بعد از مرگ شوهرش خیلی سختی کشیده بود. شوهرش تو یه شرکت کار میکرد و با حقوقش به زور می
داستان ترسناک شهر متروکه
بعد از کلی تلاش بالاخره تونسته بود دوربین مورد علاقه اش رو بخره، از بچگی به عکاسی علاقه داشت و
داستان عاشقانه دختر خدمتکار
در زمان های قدیم دختری که خدمتکار یه خونه بود و پدر و مادر پیری داشت، برای مراقبت و نگهداری
داستان کودکانه دوستان جنگلی
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. تو یه جنگل سرسبز و زیبا کلی حیوون با همدیگه
داستان غمگین دو نوازنده
بعد از ازدواج تونسته بودن به آرزوشون برسن، دو تا نوازنده که شهر به شهر میگشتن و هر کجا که
داستان ترسناک پادکست سیاه
بعد از چند بار آزمون بالاخره تو یه شرکت استخدام شده بود. تو همون چند روز اول با همکاراش صمیمی
داستان عاشقانه عشق اول
تازه به اون محله اومده بودن و هیچ دوستی نداشت. بیشتر وقتش رو تو خونه می گذروند و با اسباب
داستان کودکانه فیل کوچولو
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. تو یه جنگل بزرگ و سرسبز چند تا فیل باهم زندگی
داستان غمگین آخرین پیام
همون ماه اول دانشگاه با هم آشنا شده بودن، با اینکه دوستاش بهش گفته بودن ترم اول رو بیخیال دوست
داستان ترسناک شماره ناشناس
وقتی فهمید تو رشته ای که آرزوش رو داشت قبول شده سر از پا نمی شناخت. سال های زیادی تلاش
داستان عاشقانه سفری که به عشق رسید
با عجله کوله پشتی شو برداشت و به سمت ترمینال حرکت کرد، با خودش می گفت باز خوبه کوله ام
داستان کودکانه آدم برفی
چند سالی بود که برف خیلی کم می بارید و بچه های کوچولو کم کم داشت یادشون می رفت برف
داستان غمگین دوچرخه زنگ زده
وقتی فهمید بچه شون قراره پسر باشه انگار دنیا مال اون شده بود، از شدت خوشحالی نمیدونست چیکار کنه، به
داستان ترسناک صدای خنده
تابستون سال ۹۸ بود، ساعت ۹ شب پدرم گفت برو پیش راننده تراکتور که داشت رو زمینمون کار میکرد و
داستان عاشقانه نامه ای که حرف میزد
سال آخرش تو دانشگاه بود، مشغول آماده کردن پایان نامه اش بود و بیشتر وقتش رو تو کتابخونه و حیاط
داستان کودکانه موجود آبی
آرش هر روز بعد از مدرسه و انجام دادن تکالیفش برای پیاده روی تا دریاچه ای که چند کیلومتری خونشون
داستان غمگین اولین سفر
بعد از چند سال بالاخره تاریخ ازدواجشون مشخص شده بود و از اینکه می دیدن بعد از اون همه سختی
داستان ترسناک ماجراجویی نافرجام
خیلی وقت بود دلشون یه ماجراجویی می خواست، تا الان کلی شیطنت کرده بودن و با وجود تنبیه ها و
داستان عاشقانه گردش دوستانه
خبر اردوی 7 روزه حسابی تو دانشگاه پیچیده بود و همه ثبت نام کرده بودنبعد از 2 ترم درس خوندن،
داستان کودکانه دوست خیالی
امیر کوچولو تازه کلاس سوم رو تموم کرده بود و برای همین می تونست کتاب هایی که برای بچه ها
داستان غمگین بچه های مهد کودک خاطره
مامانش به زور راضیش کرده بود بره مهد کودکمیگفت من اونجا هیچ کسیو نمیشناسم و نمیخوام برمبا کلی خواهش و
داستان ترسناک قبرستان زنده
ساراساراصدای مادرش بود که داشت صداش میکردچشماشو که باز کرد یه نگاه به ساعت انداخت، 8 صبح بودانقدر خوابش میومد
داستان عاشقانه کافه باران
اون روز هم مثل همه ی روزای قبلی بود، بارون پاییزی نم نم می بارید و همه جا رو خیس
داستان کودکانه ستاره درخشان
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود توی یک شهر زیبا و بهاری خانواده ای زندگی میکردن که منتظر به
داستان غمگین ساعت زنگ دار
دیگه براش عادی شده بود، همین که بیدار میشد قبل از اینکه چشماشو باز کنه ساعت زنگ داری که به
داستان ترسناک سایه
چند وقتی بود که توی شغلش ارتقا پیدا کرده بود و برای همین با علاقه ی بیشتری کار میکرد و
