غمگین

داستان غمگین دوچرخه زنگ زده

وقتی فهمید بچه شون قراره پسر باشه انگار دنیا مال اون شده بود، از شدت خوشحالی نمیدونست چیکار کنه، به همه ی دوستا و فک و فامیلش زنگ میزد و بهشون خبر میداد قراره پسر دار بشم.
بعد از چند سالی که بچه دار نشده بودن و امیدی نداشتن، صدای تپش قلب بچه اشون تو بیمارستان بهترین صدایی بود که میتونستن بشنون.
رضا از همون اوایل ازدواج به فکر بچه دار شدن بود و مخصوصا دوست داشت پسر باشه تا هم به عنوان بچه و هم دوست و رفیق بزرگش کنه و همیشه باهم باشن.
همین که فهمید بچه اش پسره رفت و یه دوچرخه خرید تا همین که بچه اشون بزرگ شد باهم برن دوچرخه سواری.
ولی نمی دونست تقدیر گاهی وقتا انقدر بی رحمه که خوشحالی های بزرگ و کوچیک آدما رو نیست و نابود میکنه، نمی دونست دوچرخه ای که خریده قراره گوشه انباری بمونه و تبدیل بشه به یه دوچرخه زنگ زده که سالیان سال اونجا می مونه.

رضا یه کارمند معمولی با یه زندگی معمولی بود و پنجمین سالگرد ازدواجشونو میخواستن جشن بگیرن که همسرش به عنوان کادو بیبی چک مثبت رو بهش داده بود.
این بهترین کادویی بود که میتونست بگیره، چون چند سال برای بچه دار شدن تلاش کرده بودن و نتیجه ای نگرفته بودن.
از همون روز رضا شده بود یه آدم دیگه، همیشه خوشحال و پر انرژی بود، بیشتر از همیشه کار میکرد و میخواست برای بچه اش زندگی خوبی آماده کنه.
بچه ای که قرار بود همدم رضا و همسرش و دلیل خوشحالیشون باشه
اما هیچ کس از آینده اش خبر نداره …

وقت های آزاد رضا با تحقیق و سرچ و … می گذشت، تو دوران بارداری چی باعث میشه بچه باهوش بشه؟
چی باعث میشه خوشگل بشه؟
چی باعث میشه سالم باشه؟
چی باعث میشه …
انقدر به همسرش رسیدگی میکرد که گاهی وقتا از دستش شاکی میشد و به بچه ی خودش حسودی میکرد و میگفت: هنوز به دنیا نیومده داری انقدر بهش رسیدگی میکنی، لابد بعد اینکه به دنیا اومد میخوای منو ول کنی.
ولی رضا خودشم گاهی وقتا نمیدونست چیکار میکنه و فقط میخواست همسر و بچه اش رو خوب و سالم نگه داره.

بعد از چند ماه که جنسیت بچه معلوم شد و فهمیدن قراره پسر دار بشن، وقتی دکتر ازشون پرسید میخواین اسمشو چی بذارین؟
انگار ذهنشون با بلوتوث به هم وصل شده بود و هم زمان گفتن امید
چون این پسر بعد از یه ناامیدی طولانی مدت به زندگیشون اومده بود و شده بود دلیل حال خوبشون، شده بود امید زندگیشون و برای همین میخواستن اسمشو امید بذارن.

نزدیکای تولد امید، رضا انقدر دست پاچه شده بود که هر روز همسرشو میبرد بیمارستان برای معاینه و با کوچکترین صدای آخ و اوخ همسرش فکر میکرد قراره اتفاقی بیوفته و دست و پاشو گم میکرد.
اولین تجربه بچه دار شدن اونم بعد از 5 سال حس باور نکردنی ای به دوتاشون و مخصوصا رضا داده بود.
یک ماه مرخصی گرفته بود و همش پیش همسرش بود، شب ها کمتر میخوابید و از صبح زود بلند میشد و بالای سر همسرش می نشست و مواظبش بود.
تا اینکه بالاخره پسرشون به دنیا اومد و هر دوتاشون یه نفس راحت کشیدن.

تو اتاق منتظر بودن که پرستار پسرشون رو بیاره، رضا آروم و قرار نداشت و همش اینور و اونور میرفت.
همین که پرستار از در وارد شد، رضا وایساد کنار همسرش و هردوتاشون به دستای پرستار نگاه کردن که داشت امیدشون رو می آورد.
پرستار امید رو گذاشت تو بغل مامانش و گفت پسرتون گرسنه است و وقت غذاشه
رضا و همسرش داشتن به امید نگاه میکردن، زیباترین چیزی که می تونستن تو زندگیشون ببینن.
حاصل دست رنج 5 سال تلاششون، جلوی چشماشون بود و قرار بود زندگیشونو به پاش بریزن.

بعد از اینکه رفتن خونه رضا یه مهمونی مفصل به خانواده و دوستا و فامیلاش داد و پسرشون رو به همه معرفی کرد.
همه خوشحال بودن که بالاخره میتونستن بچه ی رضا رو ببینن
ولی اونا هم نمیدونستن که این خوشحالی قرار نیست مدت زیادی دووم بیاره.
تو اتاق خوابی که برای امید درست کرده بودن کلی اسباب بازی ریخته بودن و دوچرخه ای که خریده بود هم گوشه ی اتاق آماده بود تا امید سوارش بشه.
روز ها پشت سر هم می گذشت و امید بزرگتر و بزرگتر میشد.
از بین اون همه اسباب بازی بیشتر وقتا با دوچرخه اش بازی میکرد و این کارش برای رضا بهترین اتفاق عمرش بود، این که می دید پسرش از دوچرخه ای که باباش براش خریده خوشش میاد حس فوق العاده ای داشت.

امید که 3.4 ساله شد و تونست دوچرخه سواری کنه همراه پدرش به پارک نزدیک خونشون می رفتن و دوتایی دوچرخه سواری میکردن.
رضا به آرزوش رسیده بود، تماشای رکاب زدن امید بهترین صحنه ای بود که میتونست نگاه کنه و هیچ وقت از دیدنش خسته نمیشد.
هر روز باهم دوچرخه سواری میکردن و مسابقه میدادن که برنده اش همیشه امید بود.

روز ها گذشت و امید 7 ساله شد و باید می رفت مدرسه، اما اگه رضا و همسرش میدونستن همین مدرسه رفتن قراره امید رو ازشون بگیره هیچ وقت نمی فرستادنش.
رضا هر روز خودش امید رو میبرد و موقع برگشت از سر کار امید رو هم میاورد.
پسرشون نابغه ی کلاس بود و معلمشون همیشه از هوش امید تعریف میکرد، رضا و همسرش تصمیم داشتن امید چند سال جهشی بخونه تا زودتر بتونه به مقاطع بالاتر برسه و موفقیتش زبون زد خانواده اشون بشه.

یه روز که رضا به خاطر جلسه ای که داشتن زودتر از خونه رفته بود و قرار بود همسرش امید رو برسونه، امید قبول نکرده بود و گفته بود تنهایی میتونم برم.
سوار دوچرخه اش شده و رفته بود به مدرسه، نزدیکای مدرسه با یه ماشین تصادف کرده بود و معلمش به رضا و همسرش خبر داده بود که امید تصادف کرده.
وقتی رضا شنید که چه اتفاقی افتاده انگار دنیا براش تموم شده بود، نفهمید چجوری از شرکت خارج شد و تا بیمارستان رو چجوری رانندگی کرد.
امید تو اتاق عمل بود و همسرش منتظر نشسته بود، رضا رفت و پیشش نشست بدون اینکه چیزی بگه و حرفی بزنن فقط داشتن به زمین نگاه میکردن.
هر کدوم خودشونو مقصر میدونستن و اگه اتفاقی برای امید می افتاد نمیتونستن خودشونو ببخشن.
رضا داشت فکر میکرد چرا دیرتر نرفتم سر کار، با یه روز که اتفاقی نمی افتاد
چرا ….
همسرش با خودش میگفت باید خودم میبردمش مدرسه
باید همراهش میرفتم
باید …

تو همین فکر ها بودن که دکتر از اتاق عمل اومد بیرون، تو نگاه رضا و همسرش التماس دیده میشد که میخواستن دکتر خبر خوب بهشون بده، ولی دکتر چیزی که اونا میخواستن رو بهشون نگفت.
مادر امید از حال رفت و رضا انگار یخ زده بود، هیچ واکنشی نشون نمیداد و دنیا براش تموم شده بود.
نمیدونست باید با روزهای بدون پسرش چیکار کنه، نمیدونست چجوری میتونه با نوبد امید کنار بیاد.
پسری که تموم زندگیش بود رفته بود و حالا رضا هیچ بهونه ای برای ادامه دادن نداشت.

مامور ها که برای تحقیق اومده بودن و داشتن از رضا سوال می پرسیدن، انگار داشتن با دیوار حرف میزدن، هیچ صدایی از رضا در نمی اومد. تو خودش غرق شده بود و هنوز نتونسته بود اتفاقی که اتفاده رو قبول کنه.
از بیمارستان که اومد بیرون دوچرخه له شده ی امید رو دید که کنار ماشین پلیس
نگاهش که به دوچرخه افتاد کل خاطراتش با امید یادش اومد و انگار سنگین ترین وزنه ی دنیا رو رو دوشش گذاشتن، همونجا نشست و شروع کرد به گریه کردن.
چند ساعت همونطور یه جا نشست و فقط گریه کرد، همسرش اومد کنارش و دستشو گرفت و با دوچرخه ی امید رفتن خونشون.

دوچرخه رو گذاشتن تو انباری و روحشون هم همراهش تو همون انباری موند.
روزاشون بدون هیچ حرفی و تو سکوت می گذشت. فقط وقتایی که میرفتن پیش امید با اون حرف میزدن و تو خونه مثل دو تا مرده رفتار میکردن.
همدیگه رو مقصر نمیدونستن ولی بدون پسرشون دیگه امیدی واسه ادامه دادن نداشتن و نفس کشیدن براشون سخت شده بود.
روز ها و ماه ها می گذشت، دوچرخه تو انباری و رضا و همسرش هم تو خونه داشتند زنگ میزدن و از بین می رفتن، دوچرخه زنگ زده ای که تنها یادگاری از امید بود
چون اونو بیشتر از بقیه وسایلش دوست داشت.

رضا و همسرش دیگه هیچ تلاشی برای بچه دار شدن نکردن و خاطره های امید براشون کافی بود تا به زنگ زدن خودشون ادامه بدن.
سال ها گذشت و  دوچرخه زنگ زده ای که تو انباری گذشته بودن همونطور موند و شد تنها تکیه گاهی که بتونن گاهی وقتا باهاش حرف بزنن
وقتی زنگ دوچرخه رو به صدا در می آوردن انگار امید باهاشون حرف میزد، هر بار که نگاهشون بهش می افتاد امید جلو چشماشون ظاهر می شد و بهشون میگفت من اینجام.

بعد از گذشت سال ها و آروم شدن غمشون تصمیم گرفتن دوچرخه زنگ زده امید رو کنار خودش تو خاک بذارن تا وقتی که خودشون هم برن پیشش، امید حوصله اش سر نره و با دوچرخه اش بازی کنه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *