داستان غمگین آلبوم خالی

از همون بچگی به عکاسی علاقه داشت. وقتی باباش اولین گوشی موبایلش رو خرید، اون روز تا شب فقط باهاش عکس گرفته بود. فکر می کرد با گرفتن عکس میتونه اون چیز رو برای همیشه نگه داره و هر وقت دلش تنگ شد با نگاه کردن بهش دلتنگیش از بین میره. بزرگتر که شد برای خودش یه دوربین عکاسی و یه آلبوم خالی خرید. عکس ها رو چاپ می کرد و توی آلبوم می ذاشت. اینجوری بهتر می تونست از یادگاری هاش نگهداری کنه
توی هر مناسبت، گردش، اتفاق و کلا به هر بهانه ای دوربینش رو در می آورد و عکس می گرفت. آلبوم خالی که خریده بود رو توی چند هفته پر کرد و رفت سراغ یکی دیگه
همینطور آلبوم می خرید و پر میکرد از عکس های مختلف
ولی کاش می تونست به جای گذاشتن عکس تو اون آلبوم ها سوژه هاش رو بذاره تا بتونه برای همیشه نگهشون داره.
چند صفحه ی اول آلبومش معمولا عکس حیواناتی بود که نگه می داشت. توی آلبوم اول عکس گربه ای که از بچگی بزرگش کرده بود رو گذاشته بود. ولی بعد از چند سال که گربه اش مرد مجبور شد عکس ها رو دربیاره
چون هر موقع بهشون نگاه می کرد خاطراتش به یادش می افتاد و نمی تونست ناراحتی از دست دادن گربه اش رو تحمل کنه.
موقع خریدن آلبوم و گرفتن عکس با خودش فکر میکرد با این کار میتونم برای همیشه هر چیزی که میخوام رو نگه دارم و اگه خودش نباشه هم به عکساش نگاه میکنم. ولی وقتی گربه اش رو از دست داد فهمید که اینجوری نیست و نگاه کرد به عکس وقتی صاحبش وجود نداره بیشتر باعث دلتنگی میشه
همین اتفاق هم باعث شد بعد از اینکه چیزی رو از دست می داد عکساش رو هم پاره می کرد تا جلو چشمش نباشن.
بعد از چند ماه آلبوم اولی که خریده بود دوباره تبدیل شد به یه آلبوم خالی
هر آلبوم عکس های مخصوص به خودش رو داشت. اولین آلبومی که خریده بود برای حیوانات و جا های مختلف بود که تقریبا خالی شده بود و چند صفحه ی آخرش عکس داشت. بعد از اون یه آلبوم دیگه خرید و اون رو مخصوص عکس های خودش کرد. هر هفته از خودش عکس می گرفت و می گفت می خوام بزرگ شدن خودمو ببینم.
یه آلبوم خالی هم مخصوص خانواده اش خریده بود. از بزرگترین عضو خانواده تا کوچکترین عضو
گرفتن عکس و چاپ کردنش خیلی راحت بود. ولی وقتی سوژه ای که ازش عکس گرفته بود از بین می رفت قسمت سخت ماجرا شروع میشد. بین پاره کردن عکس و نکردنش تردید می کرد. اگه عکس پاره می شد کل خاطراتش از بین می رفت. اگه پاره نمی شد هم همون خاطرات عذابش می دادن
بعد از کلی کلنجار رفتن و صبر کردن بالاخره تصمیم گرفت وقتی چیزی رو از دست داد، عکساش رو هم پاره کنه
پاره کردن عکس حیوانات و مکان ها کار سختی نبود. ناراحتش می کرد ولی نه زیاد.
قرار بود ناراحتی اصلی رو زمانی تجربه کنه که عکس های آلبوم خانوادگی رو پاره می کرد. اولین عکس برای پدر بزرگش بود. بعد از چند هفته مریضی و بستری شدن تو بیمارستان فوت شد. چند روز اول درگیر مراسم بودن و کسی به یاد آلبوم و عکس های پدربزرگ نمی افتاد. ولی بعد از یکی دو هفته که یکم حالشون بهتر شد. آلبوم توجهشون رو جلب کرد. اولین عکس برای پدربزرگ بود و با باز کردنش لبخندی که روی تخت بیمارستان زده بود دیده میشد.
می دونست وقتی آلبوم رو باز کنه اولین چیزی که می بینه عکس پدربزرگش
و دیدن عکس، همه ی خاطرات شیرینی که ازش داشت رو مثل گلوله به سمتش شلیک می کرد. این اتفاق دیر یا زود می افتاد و باید اون عکس رو پاره می کرد. آلبوم رو باز کرد و مثل صفحه آلبوم گوشه ی چشماش هم باز شد و اشک سرازیر شد.
همه ی خاطراتی که با پدربزرگش داشت مثل بمب تو مغزش ترکید و لحظه ها مثل ترکش به دیواره هاش خوردن. بازی هایی که باهم کرده بودن. کادو هایی که ازش گرفته بود. پول تو جیبی ها و خوراکی هایی که وقت و بی وقت بهش می داد و …
مثل سیل تو ذهنش جاری شدن و کاری جز گریه برای آروم کردن خودش نتونست انجام بده
دلش نمی اومد عکس رو برداره و پاره کنه ولی چون می دونست با هر بار دیدنش همین اتفاق میفته مجبور بود این کارو بکنه
بعد از چند ماه خاطرات پدربزرگ کم رنگ شده بود و مثل قبل نبودش اذیتشون نمی کرد. این بار مثل اینکه نوبت مادربزرگ بود. حالش زیاد خوب نبود و بعد از مرگ همسرش انگار دلش میخواست بره پیشش
آرش می دونست که اگه اتفاقی برای مادربزرگش بیوفته باید عکس های اونم پاره کنه
هر بار باهاش صحبت میکرد ازش خواهش میکرد که اتفاقی براش نیوفته
بهش می گفت نمیخوام عکس های تو رو هم پاره کنم. ولی مادربزرگ دلش برای شوهرش تنگ شده بود و می خواست کنار اون باشه
پاره کردن عکس های پدربزرگ و مادربزرگ نصف آلبومش رو خالی کرده بود. نصف دیگه اش هم که برای پدر و مادرش بود. می دونست یه روزی باید عکس های اونا رو هم پاره کنه و چیزی جز یه آلبوم خالی براش نمی موند. ولی دونستن یه چیز به معنی آماده بودن براش نیست. آرش می دونست هر عکسی که توی اون آلبوم ها میذاره یه روز از بین میرن ولی با پاره کردن هر عکس یه تیکه از وجودش هم پاره میشد.
سال ها می گذشت و جای خالی عکس های پدربزرگ و مادربزرگ نبودشون رو داد میزد. گاهی وقتا پشیمون میشد که چرا عکس ها رو پاره کردم. کاش نگهشون می داشتم و الان بهشون نگاه میکردم. ولی چون اتفاقات بعد از دیدن عکس ها رو می دونست پشیمونیش از بین می رفت.
آرش حالا یه مرد 38 ساله شده بود که وقتی آلبوم ها رو می دید چشماش پر می شد از اشک هایی که برای خاطرات تلخ و شیرین ریخته بود. جای خالی پدربزرگ و مادربزرگ هنوزم پر از سر و صدا بود و فقط کافی بود آلبوم رو باز کنی تا ذهنت پر بشه از خاطراتشون. بین این همه سر و صدا که هنوز بعد از سال ها بهشون عادت نکرده بود جای خالی پدر هم اضافه شده بود. 3 سال قبل وقتی آرش پدرش رو توی تصادف از دست داد فکر می کرد دیگه هیچ تکیه گاهی نداره و نمیتونه به زندگیش ادامه بده. ولی دنیا خیلی بی رحم تر از ایناست و به زور آدما رو سر پا نگه می داره و میگه باید با همه ی این ناراحتی ها و جای خالی ها به زندگیت ادامه بدی.
با هر بار باز کردن آلبوم و دیدن جا های خالی، خسته و کوفته می شد. انگار زیر بار مشت و لگد های خاطرات له شده باشه. ولی چاره ای نداشت. باید هر ازگاهی این خستگی رو به جون می خرید و خاطراتش رو مرور می کرد.
آلبومی که عکس های خانواده اش رو توش گذاشته بود حالا بیشتر از چند صفحه ی پر نداشت که برای عکس های مادرش بود. بعد از مرگ پدرش وجود مادر بهش امید می داد. تا اون سن ازدواج نکرده بود و می گفت میخوام همیشه کنار پدر و مادرم بمونم و ازشون مراقبت. اما بعد از مرگ پدر، مادرش مدام بهش اصرار می کرد که به فکر زندگی خودت باش و ازدواج کن. نمیخوام بعد از رفتن من تنها بمونی
مادرش هر روز در مورد ازدواج باهاش حرف میزد و آخرین گلوله اش برای این مبارزه این بود که میخوام قبل از مرگم عروسی پسرم رو ببینم.
آرش نمی خواست مادرش رو ناراحت کنه و برای همین قبول کرده بود. با دختری که چند وقت بود ازش خوشش می اومد و رابطه ی صمیمی داشتن و تو محیط کار باهم آشنا شده بودن صحبت کرد و حرف ازدواج رو پیش کشید. خوشبختانه چون اون هم از آرش خوشش می اومد قبول کرد. تصمیم گرفتن خیلی سریع کارای عقد و نامزدیشون رو پیش ببرن تا مادر آرش به آرزوی خودش برسه
در عرض چند هفته نامزد کردن و تصمیم داشتن بعد از 6 ماه مراسم عروسی بگیرن.
پدر آرش براش ماشین و خونه به یادگار گذاشته بود و برای همین میتونستن خیلی زود ازدواج کنند. مراسم عروسی رو برنامه ریزی کرده بودن و روز ها داشت به سرعت می گذشت. نزدیکای مراسم برای خرید رفته بودن که موقع برگشت تصادف کردن
آخرین چیزی که آرش یادش می اومد چهره ی خونی مادرش بود که از آینه ماشین دیده بود. وقتی چشماش رو باز کرد رو تخت بیمارستان بود. اطرافش رو نگاه کرد. نامزدش رو تخت بغلی دراز کشیده بود ولی خبری از مادرش نبود. از پرستار سراغ مادرش رو گرفت ولی اتفاقی که نباید اتفاده بود و آرش مادرش رو هم از دست داده بود.
خبر از دست دادن مادرش انقدر حالش رو بد کرد که دوباره از هوش رفت. تحویل گرفتن مادرش و دفن کردن و مراسم و … براش مثل خواب بودن. چند روز نتونسته بود خودشو پیدا کنه. یکی دو هفته مونده بود به مراسم و دیگه کسی رو نداشت که کنارش باشه
عروسی رو کنسل کردن و تاریخش رو برای سال بعد انداختن. آرش بعد از دفن کردن مادرش چند روز خودشو توی خونه حبس کرد و حتی نامزدش هم نمی تونست باهاش حرف بزنه
تو اون چند روز فقط به عکس های مادرش نگاه می کرد. می دونست باید اونا رو هم پاره کنه و از بین اون همه خاطرات چیزی جز یه آلبوم خالی براش باقی نمی موند.
ولی پاره کردن اونا سخت ترین کار دنیا بود. هر موقع بهشون نگاه می کرد اشک هاش مثل سیل سرازیر می شدند. بعد از چند روز بی خوابی و ناراحتی و اشک ریختن بالاخره شروع کرد به پاره کردن عکس های مادرش
با هر عکس انگار سال ها از زندگی خودش رو هم پاره می کرد.
بعد از چند ماه آرش کم کم تونست به زندگی عادیش برگرده، ولی جای خالی پدر و مادرش هیچ وقت تو زندگیش پر نشد.
اون آلبوم خالی ارزشمند ترین چیزی بود که داشت. خالی بودنش باعث می شد خاطراتی که از پدر و مادرش داشت تو ذهنش زنده بمونه و برای فراموش نکردنشون تلاش کنه. به دنیا اومدن اولین بچه اش کمی از جا های خالی زندگیش رو پر کرد. ولی زخم برآورده نشدن آرزوی مادرش تا همیشه باهاش موند.
