داستان کودکانه لاک پشت و کفش های جادویی
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. تو یه جنگل سرسبز و زیبا که همه ی حیواناتش
بیشتر بخوانیدیکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. تو یه جنگل سرسبز و زیبا که همه ی حیواناتش
بیشتر بخوانیدیکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. تو یه شهر سرسبز و زیبا که همه خونه ها تو
بیشتر بخوانیدیکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. نیما کوچولو که داشت کم کم راه رفتن رو یاد
بیشتر بخوانیدیکی بود یکی نبود، خیر از خدا هیچکس نبود. یه روز حسام موقع برگشتن از مدرسه زیر بوته های پارکی
بیشتر بخوانیدیکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. تو یه جنگل سرسبز و زیبا کلی حیوون با همدیگه
بیشتر بخوانیدیکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. تو یه جنگل بزرگ و سرسبز چند تا فیل باهم زندگی
بیشتر بخوانیدچند سالی بود که برف خیلی کم می بارید و بچه های کوچولو کم کم داشت یادشون می رفت برف
بیشتر بخوانیدآرش هر روز بعد از مدرسه و انجام دادن تکالیفش برای پیاده روی تا دریاچه ای که چند کیلومتری خونشون
بیشتر بخوانیدامیر کوچولو تازه کلاس سوم رو تموم کرده بود و برای همین می تونست کتاب هایی که برای بچه ها
بیشتر بخوانیدیکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود توی یک شهر زیبا و بهاری خانواده ای زندگی میکردن که منتظر به
بیشتر بخوانید