داستان کودکانه دوست خیالی

امیر کوچولو تازه کلاس سوم رو تموم کرده بود و برای همین می تونست کتاب هایی که برای بچه ها مناسب بود رو بخونه و اتفاقا خیلی هم از این کار خوشش می اومد و هر شب باید قبل از خواب یا خودش یا مامانش چند صفحه کتاب می خوندن و بعد می خوابید
یه شب مامانش یه کتاب جدید براش آورد که اسمش دوست های ابری بود
توی کتاب در مورد بچه هایی که برای خودشون دوست های خیالی داشتن و خاطرات خوشمزه ی اونا رو با دوست هاشون نوشته بود
یکی از بچه های توی کتاب اسمش دوستشو گذاشته بود پشمک و فقط تو خونه باهاش بازی می کرد و اونو بیرون نمی برد چون فکر می کرد اگه بقیه ببینش از دستش میگیرن
یه دختر خانم اسم دوستشو گذاشته بود ملوس و هر جا می رفت اونو با خودش می برد و باهاش عروسک بازی میکرد
و کلی ماجرای دیگه که امیر و مامانش هر شب یکی از اونا رو می خوندن
یه شب بعد از اینکه مامانش رفت از خدا خواست اونم یه دوست خیالی داشته باشه
آخه امیر کوچولو آبجی و داداش نداشت و مجبور بود تو خونه همش تنهایی بازی کنه
آرزو کرد و بعدش خوابید
فردای اون شب امیر کوچولو بعد از اینکه مامانش از اتاقش رفت، خواست بخوابه که یه صدایی شنید
چشماشو باز کرد و اطرافشو خوب نگاه کرد ولی نتونست چیزی ببینه
سرشو گذاشت رو بالشت که بخوابه دوباره همون صدا رو شنید
سلام
من اینجام
صدا از توی کمد می اومد
امیر کوچولو پرسید تو کی هستی؟
اونجا چیکار میکنی؟
صدا گفت: من دوست خیالی توام
مگه یادت نیست؟ دیروز تو خواب داشتیم باهم حرف می زدیم
بهم گفتی میخوام باهات دوست بشم و منم گفتم فردا میام پیشت
امیر کوچولو یادش اومد که دیشب بعد از اینکه آرزو کرده بود دوست خیالی داشته باشه توی خواب یکیشو پیدا کرده بود و کلی باهم بازی کرده بودن و ازش خواسته بود که بیاد و با امیر زندگی بکنه
دوست خیالیش هم قبول کرده بود و الان اومده بود پیشش
امیر کوچولو که اتفاق دیشب یادش اومد خواب از سرش پرید و زود رفت در کمد رو باز کرد و دوست خیالیشو آورد بیرون
بعدش باهم رفتن روی تخت نشستن و شروع کردن به بازی کردن و حرف زدن
امیر کوچولو نمی دونست دوستشو چی صدا کنه و وقتی می خواست باهاش حرف بزنه نمی دونست چی بگه
دوستشم که اینو فهمیده بود گفت: من اسمی ندارم و تو باید برام یکی انتخاب کنی
امیر یکم فکر کرد و گفت: میخوام اسمت ابری باشه
دوستش از این اسم خوشش اومد و با خوشحالی گفت: چه اسم خوبی برام انتخاب کردی، ازت ممنونم امیر کوچولو
اون شب امیر و ابری کلی باهم بازی کردن و بعدش کنار همدیگه خوابیدن
صبح که امیر کوچولو چشماشو باز کرد، ابری هنوز خوابیده بود
برای همین خیلی آروم و بی سر و صدا از اتاق رفت بیرون تا به مامانش بگه که اونم دوست خیالی پیدا کرده و میخواست ابری رو بهش نشون بده
دست مامانش رو گرفت و آورد توی اتاقش ولی در رو که باز کردن اثری از ابری نبود
امیر کوچولو ناراحت شد، ولی مامانش که کتاب دوست های ابری رو خونده بود
می دونست که دوست های خیالی رو فقط خود بچه ها می تونن ببیند
برای همین به امیر گفت: پسرم ابری رو فقط تو میتونی ببینی و تا وقتی من اینجام اون پیش ما نمیاد
من میرم پایین صبحانه آماده کنم، توام اینجا بشین
همین که ابری اومد باهم دیگه بیاین و صبحانه بخورین
مامان امیر از اتاق رفت بیرون و چند لحظه بعد ابری از کمد پرید بیرون
امیر خوشحال شد و گفت: فکر کردم رفتی و تنهام گذاشتی
ابری جواب داد، من تا وقتی که خودت نخوای جایی نمیرم و همیشه پیشت میمونم ولی فقط تو میتونی منو ببینی
امیر و ابری رفتن پایین و صبحانه خوردن و بعدش رفتن توی حیاط باهم بازی کنن
هوای تابستون گرم بود و اونا هم برای اینکه خنک بشن رفتن و پریدن توی حوض آبی رنگی که توی حیاط داشتن
با همدیگه کلی آب بازی کردن و بعدش هم با ماسه ای که کنار حوض بود یه قلعه ساختن و اسم خودشونو روش نوشتن
قلعه ی امیر و ابری
امیر کوچولو و دوست خیالیش کل تابستون رو باهم گذروندن و روز ها تو حیاط و شب ها تو اتاق بازی میکردن
موقع غذا خوردن یه صندلی خالی کنار خودش میذاشت و می گفت این برای ابریِ
از مامانش هم می خواست که برای ابری غذا بکشه ولی چون نمی تونست خودش غذا بخوره، سهم ابری رو هم امیر کوچولو می خورد
بالاخره پاییز رسید و امیر کوچولو باید می رفت کلاس چهارم
روز اول مهر کیفشو برداشت و همراه با ابری رفت به مدرسه
توی کلاس باهم روی یه صندلی می نشستن و تکالیف امیر رو با همدیگه انجام میدادن، زنگ تفریح باهم بازی میکردن و وقتی هم مدرسه تموم میشد باهم به خونه بر میگشتند
کل دوران ابتدایی امیر کوچولو و دوست خیالیش کنار هم بودن و همه کارها رو باهم انجام میدادن تا اینکه ابتدایی تموم شد و امیر کوچولو آماده رفتن به کلاس اول راهنمایی شد
روز اول مهر که وارد کلاس شد، ابری جلوی در ایستاد و گفت: تو دیگه بزرگ شدی، نمیتونیم دوتایی رو یه صندلی بشینیم
من اینجا منتظرت میمونم، وقتی کلاست تموم شد میریم تو حیاط باهم بازی میکنیم
امیر هم که دیگه یکم بزرگ تر شده بود و داشت متوجه می شد که دوست خیالی فقط توی خیال اتفاق می افته و توی دنیای واقعی باید دوست های واقعی داشت
می دونست که کم کم موقع خداحافظی با ابری رسیده و از این به بعد باید به جای دوست خیالی، دوست های واقعی پیدا بکنه و با اونا بازی بکنه
ولی چون ابری رو خیلی دوست داشت حاضر نبود به این زودی ها باهاش خداحافظی بکنه و ازش خواسته بود تا جایی که میتونه پیش امیر بمونه
ابری هم قبول کرده بود و گفته بود من همیشه پیشت میمونم
ولی وقتی دیدی یه روز رفتم از دستم ناراحت نشو
اون روزی که من میرم تو دیگه بزرگ شدی و به من احتیاج نداری
روز ها و ماه ها پشت سر هم می گذشتن و امیر بزرگتر میشد و ابری کوچیکتر
تا روزی که بالاخره هیچ اثری از ابری نموند و دوست خیالی امیر برای همیشه رفته بود
اون موقع امیر داشت توی دبیرستان درس میخوند و با دوستای واقعیش رفت و آمد میکرد، ولی هیچ وقت ابری رو فراموش نکرده بود
چند سال دیگه گذشت و وقتی امیر میخواست برای دانشگاه بره به شهر دیگه
موقع جمع کردن وسایلش کتاب دوست های ابری رو پیدا کرد و شروع کرد به خوندش
همین که داستان اول رو خوند، خاطراتی که با دوست ابری خودش داشت یادش اومد و چشماشو بست و گفت: یعنی میشه یه بار دیگه ابری رو ببینم؟
ولی اثری از ابری نبود و تنها چیزی که باقی مونده بود، خاطرات شیرین امیر با دوست خیالی خودش بود که قرار بود تا آخر عمرش نگهشون داره.
داستان های کودکانه بیشتر
