داستان ترسناک پادکست سیاه

بعد از چند بار آزمون بالاخره تو یه شرکت استخدام شده بود. تو همون چند روز اول با همکاراش صمیمی شدن و هنوز هفته دوم کامل نشده بود که یه گروه تلگرامی 5 نفره زدن که بیشتر از همه با هم جور بودن و صحبتای غیر کاری و عکس و فیلم و … رو اونجا میفرستادن. هر 5 نفرشون مجرد بودن، قرار گذاشته بودن سر ماه که حقوقشون رو گرفتن یه مسافرت چند روزه برن و خوش بگذرونن.
ولی نمی دونستن این اولین و آخرین سفر دوستانه ای هست که باهم میرن.
همه چیز از یه کانال به اسم پادکست سیاه شروع شد.
بعد از یکی دو هفته چت کردن تو گروه و بگو بخند و انواع اقسام شوخی ها
یه روز یه لینک تو گروهشون اومد که برای یه کانال بود به اسم پادکست سیاه
هیچ کدومشون نمی دونستن این لینک از کجا پیداش شده بود، چون گروه خصوصی بود و کسی نمی تونست بدون دعوت واردش بشه یا چیزی بفرسته
به هر حال فکر نمیکردن چیز مهمی باشه و محض کنجکاوی وارد کانال شدن،
محتوای کانال فقط پادکست بود به جز یه پیام متنی که پین شده بود: ورود به اینجا بی برگشته، شما بخشی از کانال پادکست سیاه هستید و باید منتطر سرنوشتتون باشید.
اولش براشون خنده دار بود و حتی به پیام های کانال نگاه هم نمیکردن و هیچ کدوم از پادکست ها رو گوش نداده بودن. سر ماه که حقوقشون واریز شد برنامه یه مسافرت 2 روزه رو چیدن و قرار شد ظهر چهارشنبه راه بیوفتن و تا جمعه برگردن.
توی راه یکیشون گفت: بچه ها تا حالا پادکست های این کانال رو گوش دادید؟
من دیشب همینجوری چند تاشو باز کردم به نظرم خیلی عجیب و ترسناک اومد. انگار داشتم داستان واقعی زندگی یه نفر رو گوش میدادم. قسمت به قسمت بود و تو هر کدوم یه سری اتفاق می افتاد و آخر همشون هم مرگ بود.
بچه ها بازم خندیدن و گفتن: این چیزا الکیه بابا
همش برای دیده شدن و بازدید گرفتنِ، داستان واقعی کجا بود. ولی تو ذهنشون یه جرقه ترس ایجاد شده بود.
چند دقیقه بعد از اینکه رسیدن برای همشون نوتیف پیام از کانال پادکست سیاه اومد. یه پیام جدید که داستان 5 تا دوست بود که رفته بودن مسافرت.
خیلی به نظرشون آشنا اومد و برای همین بازش کردن، یه صدای عجیب و غریب شروع کرد به حرف زدن:
تو این قسمت قراره داستان زندگی 5 تا رفیق رو بشنویم که الان تو مسافرت هستن
ساعت ……. راه افتادن و چند دقیقه است که رسیدن.
اسم هاشون علی، حامد، محمد، مجید و پژمان و همشون کارمند یه شرکت هستند.
بچه ها اینو که شنیدن همدیگه رو نگاه کردن، رنگشون پریده بود و نمیدونستن اونی که داره این چیزا رو میگه از کجا میدونه
قسمت اول پادکست چند دقیقه و بیشترش معرفی بود. اسم شخصیت ها، مسیر حرکتشون و حتی بعضی از حرفایی که تو ماشین به هم گفته بودن رو داشتن می شنیدن. چیز جدیدی که شنیدن این بود که اون شب قراره دست یکیشون زخم بشه و بعدش پادکست تموم میشد.
علی که چند سال بزرگتر از بقیه بود و به نظر زیاد نترسیده بود گفت ولی کنید بابا این حرفا چیه؟
مگه به غیر از ما دیگه علی و حامد و … نیست که بخوان برن مسافرت
در ضمن امروز هیچ کاری نمی کنیم و فقط دراز می کشیم تا ببینم کی میخواد دستشو ببره. بعدشم همه همین الان از کانال لفت بدید.
همشون دکمه ترک کانال رو زدن ولی هر کاری کردن نتونستن خارج بشن، همشون ترسیده بودن ولی نمی خواستن به روی بقیه بیارن مخصوصا علی که یه جور مسئولیت نسبت به بچه ها احساس میکرد و می خواست هواشونو داشته باشه.
همه ی بچه ها داشتن یواشکی پیام های کانال پادکست سیاه رو گوش میدادن، داستان ها انقدر واقعی و با جزئیات بود که غیر ممکن بود کسی بتونه از خودش دربیاره.
انگار هر لحظه ای که داشتن می شنیدن صحنه های فیلمی بود که ضبط شده باشه، از حرفای شخصیت ها تا کوچکترین حرکاتشون
تنها نکته ی اشتراک داستان ها این بود که همشون با مرگ تموم میشد.
ساعت ارسال پیام ها منظم بود و هر روز راس ساعت 2 بعد از ظهر قسمت جدید منتشر میشد. بچه ها نشسته بودن و با گوشی هاشون بازی میکردن و کسی حرفی نمی زد. انگار میدونستن دیگه آخر خطه، چون همه ی داستان های کانال یه جور تموم میشد.
ساعت 7.30 علی 5 تا غذا سفارش داد و به شوخی گفت: بیاید غذامونو بخوریم تا حداقل گرسنه نَمیریم. خودش هم ترسیده بود ولی می خواست با این حرف ها روحیه بچه ها رو زنده نگه داره چون همشون یخ زده بودن و هیچ واکنشی به هیچ چیزی نشون نمیدادن.
غذاشون رسید و علی یه سفره پهن کردن رو زمین و حتی رو میز غذاخوری هم ننشستن که از هر چیز تیز و برنده ای دور باشن تا ثابت کنه اشتباه میکنن و پادکست در مورد این 5 نفر نیست و کسی دستشو نمی بره.
غذاشون کباب بود و موقع باز کردن غذا دست علی با کاغذی که دور کباب پیچیده شده بود برید.
بچه ها همین که زخم علی رو دیدن مطمئن شدن 5 نفری که تو پادکست شنیده بودن خودشونن. از ترسشون حتی غذاشونم نتونستن بخورن و علی دیگه نمیتونست چیزی بگه چون اونم مطمئن شده بود که پادکست در مورد اوناست.
به زور شب رو صبح کردن و خواب به چشم هیچ کدومشون نیومد. منتظر قسمت دوم پادکست بودن و اگه اتفاقی توی راه براشون نمی افتاد همون روز می خواستن برگردن
راس ساعت 2 قسمت بعدی اومد و بچه ها پیام رو باز کردن:
اولش با یه صدای خنده شروع شد که می گفت: شما چرا به پیامی که پین کردیم اهمیت نمیدید، شما دیگه متعلق به ما هستید و باید منتظر سرنوشتتون باشید.
بعدش هم شروع کرد به ادامه داستان، بچه ها میخوان ببینند امروز میتونن برگردن یا نه؟ میخوان ببینند توی راه اتفاقی براشون خواهد افتاد یا نه؟
با صدای خنده ادامه داد امروز آخرین روز زندگی اونهاست، برای خودمون هم عجیبه چون تو کانال پادکست سیاه حداقل 4 قسمت از زندگی افراد رو میذاریم و بعد تموم میشه ولی برای علی و مجید و …. تو 2 قسمت تموم میشه.
الان منتظرن ببینند مرگشون چجوری خواهد بود؟
این قسمت مورد علاقه منه و همیشه لحظه شماری میکنم تا این بخش از داستان برسه
و الان که خیلی زود به این قسمت رسیدیم منتظرتون نمیذارم.
علی که دیروز دستش زخم شده بود با چند تا شکستگی و خون ریزی تموم میکنه
حامد که تازه استخدام شده بود و منتطر بود زندگی بهتری داشته باشه تو آب خفه میشه و سخت ترین مرگ رو تجربه میکنه
محمد و مجید و …
پادکست برای هر کدوم یه پایان غم انگیز و پر از درد رو گفت و تموم شد.
بچه ها دیوونه شده بودن و نمیدونستن چیکار کنن
علی بلند شد و گفت: شما همینجا بمونید، من میرم کلانتری و به پلیس اطلاع میدم و اونا مارو سالم بر می گردونند. بچه ها گفتن نه علی نرو
مگه نشنیدی؟
علی گفت: من از اولشم باور نمیکردم و الانم نمیکنم، هیچ اتفاقی نمی افته نگران نباشید. اینو گفت و از خونه زد بیرون
بچه ها پشت سرش راه افتادن و میخواستن مانع رفتنش بشن، ولی اون به حرفشون گوش نمی داد. همین که از خونه ای که اجاره کرده بودن زد بیرون با یه ماشین تصادف کرد و دقیقا مثل گفته ی پادکست با چند تا شکستگی و خون ریزی تموم کرد.
بچه ها زنگ زدن به آمبولانس بالای سر علی منتظر نشستن ولی از ترس زندگی خودشون فرصت ناراحتی برای دوستشون رو نداشتن و تو ذهنشون فقط یه چیز بود و اونم مرگی بود که میدونستن میخواد اتفاق بیوفته.
بعد از اینکه علی رو گذاشتن تو آمبولانس با ماشین خودشون دنبالش راه افتادن تا برن به بیمارستان، مسیر ترافیک بود و خیلی آروم داشتن حرکت میکردن.
بچه ها داشتن ناراحتی و ترس و استرس و … با هم حس میکردن و رو هیچ چیز تمرکز نداشتن. راننده آمبولانس پیاده شد و به بچه ها گفت من از یه مسیر دیگه میرم دنبالم بیاید، اینجا خیلی ترافیکه
بچه ها دنبال آمبولانس راه افتادن، مسیر خلوتی بود ولی پر از پیچ و خم، چند دقیقه بعد از اینکه تو مسیر جدید رفته بودن یکی از بچه ها گفت: دقت کردید صدای راننده چقدر شبیه گوینده کانال پادکست سیاه بود؟
محمد که داشت ماشین رو می روند یه لحظه به حامد که این حرفو زد نگاه کرد. همون لحظه یه کامیون از پیچ جلویی پیداش شد که داشت خلاف می اومد و تا محمد بخواد سرعتشو کم کنه تصادف کردن و از جاده پرت شدن بیرون.
ماشین چند تا غلت خورد و سر و ته وایساد. کمربند دور گلوی حامد پیچیده بود و داشت خفش میکرد. بقیه بچه ها بیهوش شده بودن و هیچ کدوم نمیتونستن کاری بکنن.
حامد همونطور که تو پادکست شنیده بود خفه شد. بچه ها داشتن کم کم به هوش می اومدن ولی دیر شده بود و ماشین داشت آتیش می گرفت و تا بخوان خودشونو نجات بدن دیر شده بود و …
