داستان عاشقانه کافه باران

اون روز هم مثل همه ی روزای قبلی بود، بارون پاییزی نم نم می بارید و همه جا رو خیس میکرد
مردم با عجله تو خیابون اینور و اونور میرفتن و تلاش میکردن که خیس نشن
منم طبق معمول داشتم از مسیر همیشگیم رد میشدم و چتر بالای سرم مثل سپر مقابل قطره های بارون ازم دفاع میکرد.
توی مسیری که رد میشدم یه کافه بود به اسم باران
شیشه های بزرگی داشت که اکثر اوقات بخار گرفته بود و به زود میشد داخل کافه رو دید
همه مشتری هاش دائمی بودن و این چند سالی که از این مسیر رفت و آمد کرده بودم خیلی کم پیش اومده بود آدم جدید ببینم که از کافه باران خارج میشه
اون روز هم بی تفاوت و بدون عجله داشتم از جلوی کافه رد میشدم که یه دختر با عجله از کنارم رد شد و به خاطر فرار از خیس شدن وارد کافه باران شد.
تو نیم نگاهی که بهش کرده بودم متوجه شدم از مشتری های دائمی نیست و یا تازه به این محله اومده بودن و یا رهگذر بود و داشت از اینجا رد میشد
به هر حال زیاد اهمیت ندادم و به راه خودم ادامه دادم
فردای اون روز که میخواستم برم سر کار یادم رفت چترمو بردارم، موقع برگشتن هم طبق معمول بارون شروع شده بود و این بار منم مجبور بودم مثل آدمایی که هر روز بهشون میخندیدم با عجله راه برم تا بلکه کمتر خیش بشم
نزدیکای کافه باران بودم که بارون شدید تر شد و نا خودآگاه وارد کافه شدم تا از خیس شدن فرار کنم.
تو این چند سال خیلی کم پیش اومده بود که به جاهایی مثل کافه و رستوران و … برم
چون بیشتر وقتم رو درگیر کارم بودم و فرصت برای رفتن به این جور جاها رو نداشتم.
اون روز هم فقط به خاطر شدید شدن بارون و برای فرار از خیس شدن رفتم و هیچ دوست و آشنایی نداشتم که برم کنارش بشینم
همین که وارد شدم بوی قهوه و کیک و خوراکی های گرم و تازه زد توی صورتم و یه حس خوشایند بهم دست داد، یه میز دو نفره کنار پنجره های بزرگ کافه بود و تصمیم گرفتم برم همونجا بشینم تا بتونم بارون رو تماشا کنم.
بعد از چند دقیقه یه نفر وارد کافه شد و سر تا پاش خیس خیس شده بود
چهره اش رو که دیدم فهمیدم همون دختر دیروزی بود که با عجله از کنارم رد شده بود
چقدر خوشگل و جذاب بود
موهای قهوه ایش که به خاطر خیس شدن چسبیده بودن به صورتش مثل شاخه های باریک درخت بودن و قطره های بارون هم مثل میوه هاش
همه حواسم رو داده بودم بهش و با دقت نگاهش میکردم، یه نفر از اون طرف کافه صداش زد و اونم با لبخند بهش دست تکون داد و رفت کنارش نشست.
اسمش رها بود
انقدر مشغول نگاه کردن به رها بودم که ساعت از دستم در رفته بود و متوجه هیچ چیزی نبودم
صدای خنده هاش بهترین صدایی بود که تا اون موقع شنیده بودم
چشماش مثل خورشید می درخشید و حرفاش برام مثل ترانه دلنشین بود.
دلم میخواست زمان متوقف میشد و من ساعت ها بهش نگاه میکردم و به صداش گوش میدادم ولی خب این اتفاق نمیفتاد و اون روز هم بعد از چند ساعت و بعد اینکه بارون بند اومد رها و دوستش از کافه رفتن.
روز بعد عمدا چترمو برنداشتم تا اگه بارون اومد برم کافه و منتظر رها بشینم تا بلکه بتونم ببینمش، ساعت نزدیکای 2 بود و من کارم تموم شد و خوشبختانه بارون می بارید و میتونستم شانس دیدن رها رو داشته باشم
با عجله به سمت کافه باران حرکت میکردم ولی این بار برای فرار از خیس شدن نبود، میخواستم رها رو ببینم
وارد کافه شدم، میز کنار پنجره خالی بود و منم همونجا نشستم و چشمامو به در دوختم
ساعت 3 بود که رها اومد
مثل دیروز خیس شده بود و حتی زیبا تر از دیروز بود.
دوباره رفت کنار دوستش و پشت همون میزی که دیروز نشسته بودن نشست و بعد از اون دیگه حساب همه چی از دستم در رفت
چون فقط یه چیز رو می دیدم و اونم خنده های رها بود.
چند هفته به همین منوال گذشت و من هر روز باید ساعت 3 توی کافه باران بودم و منتظر اومدن رها و بعد از اومدنش هم مشغول نگاه کردن بهش
مشتری های کافه کم کم داشتن منو میشناختن و با همه سلام و احوال پرسی میکردم، حتی بعضی وقتا رها هم وقتی از کنارم رد میشد تا بره پیش دوستش بهم سلام میداد ولی من جرئت جواب دادن بهش رو نداشتم چون زبونم میگرفت و نمیتونستم باهاش حرف بزنم
بین وسایل رها همیشه یه کتاب و یه دفتر بودن که موقع رسیدن به کافه اونا رو روی میز میذاشت و بعد از خوندن چند صفحه از کتاب یه چیزایی توی دفترش مینوشت و بعد از یکی دو ساعت میرفت
تصمیم گرفتم شروع به کتاب خوندن بکنم تا اگه یه روز تونستم با رها صحبت کنم موضوعی برای گفت و گو داشته باشیم.
چند تا کتاب خریدم، هر روز یکی از کتاب ها رو با خودم میبردم و جوری که رها ببینه مشغول کتاب خوندن میشدم
همه زندگیم شده بود رها و صبح به خاطر اون از خواب بیدار میشدم
شب ها با فکر اون میخوابیدم و همش منتطر ساعت 3 بودم تا بتونم برم کافه باران و رها رو ببینم
اینکه نمیتونستم باهاش صحبت کنم عذابم میداد و هی میخواست برم کنارش بشینم و باهاش حرف بزنم، ولی همین که بلند میشم زانوهام می لرزید و نمیتونستم حرکت کنم.
یه روز بارونی که کارم طول کشیده بود و ساعت 3 شده بود ولی من هنوز نتونسته بودم توی کافه باران حاضر بشم، با عجله حرکت میکردم و میخواستم حتی یک دقیقه هم از فرصت چند ساعته دیدن رها رو از دست ندم
وارد شدم و به میزی که هر روز اونجا مینشستم نگاه کردم
2 نفر اونجا نشسته بودن و این اتفاق برام مثل شکنجه بود چون از پشت بقیه میز های کافه نمیتونستم رها رو کامل ببینم
دنبال جا برای نشستن بودم که متوجه شدم رها تنهایی نشسته و دوستش اونجا نیست، با خودم گفتم اگه این فرصتو از دست بدم نمیتونم خودمو ببخشم
چند هفته گذشته همش میخواستم باهاش حرف بزنم ولی نتونسته بودم و این بار شانس در خونمو زده بود
همه جرئتمو جمع کردم و با قدم های لرزان رفتم کنار رها و گفتم میتونم اینجا بشینم؟
سرشو بلند کرد و همین که دید منم به میزی که هر روز مینشستم نگاه کرد وچون اونجا پر بود با خنده گفت: مثل اینکه امروز دیر کردی
گفتم: بله امروز کارم طول کشید و جامو گرفتن
گفت: اشکالی نداره میتونی اینجا بشینی، دوست منم نیومده و من تنهام
جلوش نشستم و ناخودآگاه کتابمو درآوردم و مشغول خوندن شدم
این چند وقتی که این کارو کرده بودم برام عادت شده بود و هر جا مینشستم شروع به کتاب خوندن میکردم.
رها که دید دارم کتاب میخونم گفت: کتاب خیلی خوبیه، من تا حالا 2 بار خوندمش
میخواستم یه چیزی بگم ولی حرفی به ذهنم نمیومد
فقط لبخند زدم و دوباره سرمو کردم توی کتاب
کلی فکر کردم تا بالاخره تونستم یه سوال بسازم و ازش بپرسم
وقتی پیشش بودم انگار ذهنم تعطیل میشد و فقط به چشمام دستور میداد تا رها رو نگاه بکنم
پرسیدم که تازه اومدین به این محله؟
چون من چند ساله اینجام و یکی دو ماهه شما رو میبینم
گفت: بله من دانشجوام و به خاطر دانشگاه اومدم اینجا
پرسیدم چه رشته ای میخونی؟
گفت: ادبیات
پرسیدم از کدوم شهر اومدی؟
گفت: شیراز
پرسیدم …
همینطور مدت ها مشغول حرف زدن با همدیگه شدیم و از این فرصت چند ساعته که به دست آورده بودم تا جایی که تونستم استفاده کردم تا هم از نزدیک نگاهش بکنم و هم صداشو بشنوم
موقع رفتن که رسید گفت: انقدر سرگرم حرف زدن شدیم که یادم رفت اسممو بگم، من رها هستم
خواستم بگم میدونم و از وقتی فهمیدم منم مثل اسمت رها شدم و همه چیز و ول کردم تا بتونم برای چند ساعت ببینمت
ولی نتونستم و گفتم منم طاها هستم و خوشبختم از آشناییتون
لبخند زد و گفت فعلا خدانگهدار و از کافه رفت بیرون
نمیتونستم دوریشو تحمل کنم، برای همین دنبالش رفتم و بیرون کافه با استرس بهش گفتم میتونم شمارتو داشته باشم؟
یکم فکر کرد و شمارشو داد
همون لحظه تو گوشیم زندگیم سیوش کردم و دور شدنشو تماشا کردم.
روز ها پشت سر هم میگذشتن و ما هر روز راس ساعت 3 توی کافه باران کنار هم بودیم و کتاب میخوندیم و حرف میزدیم تا روزی که من تمام جرئت داشته و نداشته ام رو جمع کردم و بهش گفتم دوستت دارم.
چند لحظه نگاهم کرد و بدون اینکه چیزی بگه رفت بیرون
نمیتونستم دنبالش برم چون توانشو نداشتم و همه زورمو برای گفتن دوستت دارم استفاده کرده بودم.
نمیدونستم از اینکه تونسته بودم حرف دلمو بهش بزنم خوشحال باشم یا از اینکه رفته بود ناراحت
به هر حال دیگه اونجا نشستن معنایی نداشت و منم رفتم بیرون
ساعت 11 شب بود که صدای پیامشو شنیدم
صدای زنگ و پیامکشو جدا کرده بودم تا با بقیه قاطی نکنم و بتونم همیشه جوابشو بدم
دو دل بودم و نمیدونستم چی برام نوشته
شاید اونم به من علاقه داره و نوشته بود منم تورو دوست دارم
شایدم منو بیشتر از یه دوست نمی دید و نوشته بود ما نمیتونیم باهم باشیم و پیام خداحافظی برام فرستاده بود.
به هر حال باید پیامشو میخوندم
گوشیمو باز کردم و پیامشو که دیدم انگار دنیا متوقف شد
ثانیه ها وایساده بودن و نمیتونستن برن جلو
انگار اونا هم نمیخواستن این لحظه تموم بشه
رها توی پیام نوشته بود ببخشید که اونطوری بدون خداحافظی رفتم
شوکه شده بودم و باید فکر میکردم
و الان میدونم که منم تو رو دوست دارم.
انقدر خوشحال شده بودم که نمیدونستم چیکار کنم
داد میزدم
توی خونه اینور و اونور میرفتم
میخندیدم
گریه میکردم
میخواستم برم پیشش، بغلش کنم
ولی چون میدونستم فرصت برای این کار زیاده دست نگه داشتم و منتظر موندم تا وقتی که ببینمش داستان عشقمو از اول براش تعریف کنم و بعدش بغلش کنم.
فردای اون شب همدیگه رو دیدیم و این بار بدون ترس و استرس باهاش حرف زدم و تونستم دستاشو بگیرم و الان که دارم اینارو مینویسم 5 سال از اون موقع میگذره و من روزی رو بدون رها نگذروندم و هر روز بیشتر از روز قبل عاشقش میشم.
