عاشقانه

داستان عاشقانه دختر خدمتکار

در زمان های قدیم دختری که خدمتکار یه خونه بود و پدر و مادر پیری داشت، برای مراقبت و نگهداری از اونها مجبود بود روز و شب کار بکنه. اون وقت های اضافه ای که بعد از تموم کردن کارهای خونه داشت رو صرف کارای دیگه میکرد تا بتونه پول بیشتری دربیاره و برای پدر و مادرش دارو و وسایل مورد نیازشون رو بخره. دختر خدمتکار شنیده بود که توی شهرشون یه جادوگر وجود داره که میتونه با خوندن طلسم آرزو های افراد رو برآورده کنه. چند بار وسوسه شده بود تا بره پیشش ولی ترسیده بود.

یه روز وقتی داشت کنار راه میوه هایی که از حیاط خونه ای که توش کار میکرد چیده بود رو می فروخت، چند تا اسب سوار که داشتن مسابقه می دادن بساط دختر خدمتکار رو خراب کردن و همه ی میوه هاش از بین رفت. اون می خواست با پول فروش اون ها برای مادرش دارو بخره. از شدت ناراحتی همونجا نشست و شروع کرد به گریه کردن، چند لحظه بعد یه نفر دستشو گذاشت روی شونه ی دختر و پرسید اتفاقی افتاده؟
بدون اینکه سرشو بلند کنه ماجرای میوه ها و خراب شدن بساطش رو تعریف کرد. کسی که کنارش بود گفت: برای چند تا میوه که گریه نمیکنن
دختر جواب داد: پول اون میوه ها رو برای داروی مادرم میخواستم و حالا دیگه نمیتونم چیزی بخرم. جواب داد میخوای من کمکت کنم؟
دختر سرشو بلند کرد، جادوگری که چند بار خواسته بود بره پیشش اومده بود و می خواست به اون کمک کنه.

دختر وقتی جادوگر رو دید کمی ترسید ولی به روی خودش نیاورد و گفت: ممنون یه راه دیگه برای خریدن دارو ها پیدا می کنم. اون شنیده بود که طلسم های جادوگر خطرناک هستن و ممکنه اتفاقات بدی بیوفته برای همین قبلا نرفته بود و الان هم نمی خواست اتفاقی براش بیوفته چون کسی رو نداشت که از پدر و مادرش مراقبت کنه.
جادوگر نشانی خونه اش رو داد و گفت هر موقع کمک لازم داشتی بیا پیش من
دختر خداحافظی کرد و برگشت خونه.

چند روز بعد دختر جلوی خونه ی جادوگر بود. چون نتونسته بود پول جور بکنه و چاره ای جز کمک گرفتن از اون نداشت. وقتی وارد خونه شد داستان زندگیش رو از اول تا آخر تعریف کرد و گفت من آرزو دارم با یه مرد ثروتمند ازدواج کنم که هم خودم صاحب خونه و بچه بشم و هم بتونم از پدر و مادرم نگهداری کنم.
جادوگر گفت من میتونم این آرزو رو برآورده کنم ولی قبلش باید بدونی مردی که قراره باهاش ازدواج کنی رو تا آخرین روز زندگیت نمیتونی ترک کنی و اگه این کارو بکنی همون روز می میری و اینکه این مرد شبیه هیچ کدوم از مرد هایی که تا حالا دیدی نیست و چهره اش ممکنه تو رو بترسونه مگه اینکه واقعا عاشق اون مرد بشی و با محبت کردن به اون زیبا ترش کنی.

دختر خدمتکار قبول کرد و معجونی که جادوگر درست کرده بود رو خورد و خوابید.
فردای اون روز وقتی بیدار شد، تو یه قصر بزرگ و زیبا بود که چند تا خدمتکار اطرافش نشسته بودن و همین که دختر چشم هاش رو باز کرد بهش تعظیم کردن و منتظر دستور گرفتن شدن. هنوز نتونسته بود اتفاقی که براش افتاده رو هضم کنه و نمی دونست خوابه یه بیدار
برای همین به یکی از خدمتکار ها گفت یه تشت آب بیارن تا دست و صورتشو بشوره و اگه خواب باشه بیدار بشه

دختر خواب نمی دید و تبدیل شده بود به بانوی یه قصر
سراغ پدر و مادرش رو پرسید، خدمتکار ها گفتن اون ها توی اتاق کناری هستن و دارن استراحت میکنن، حالشون خوبه و یه دکتر هر روز بهشون سر میزنه و معاینشون میکنه
آرزوی دختر برآورده شده بود. از خوشحالی توی اتاق این طرف و اون طرف می دوید و می خندید که یهویی حرف جادوگر در مورد شوهرش یادش افتاد.
از خدمتکار ها پرسید که شوهر من کجاست؟
هیچ کدوم جواب ندادن، چند بار پشت سر هم پرسید ولی کسی جواب نداد. دختر عصبانی شد و داد زد دستور میدم بگید شوهر من کجاست؟
تا اینکه یکیشون مجبور شد بگه اون کجاست.

توی مسیری که داشت به سمت شوهرش می رفت همش حرف های جادوگر تو ذهنش تکرار می شد و نمی دونست قراره با چه صحنه ای رو به رو بشه.
اون تو یه اتاق اون طرف قصر زندگی میکرد و هیچ وقت بیرون نمی اومد. فقط هفته ای یک بار خانم هایی که باهاشون ازدواج میکرد رو می دید و می خواست بچه ی پسری داشته باشه تا وارث ثروتش بشه.
اما تا حالا هیچ زنی بهش دست هم نزده بود و همین که چهره مرد رو دیده بودن فرار کرده بودن.

دختر مجبور بود با مرد زندگی کنه چون جادوگر بهش هشدار داده بود که در غیر این صورت چه اتفاقی براش میوفته. در اتاق رو باز کرد، وقتی وارد شد همه جا تاریک بود و پرده های اتاق که سیاه رنگ بودن کشیده شده بود. اون حتی نمی تونست چهره مرد رو ببینه و وقتی علتش رو پرسید که چرا اینجا انقدر تاریکه؟
مرد ماجرای زن هایی که فراره کرده بود رو تعریف کرد و گفت نمیخوام کسی من رو ببینه
فقط میخوام یه پسر به دنیا بیارم و تمام داراییم رو بدم به اون.

دختر نمی خواست تا آخر عمرش این جوری زندگی کنه و میخواست مثل بقیه کنار یه مرد معمولی باشه و با علاقه ی خودش صاحب بچه بشن. برای همین همه ی پرده ها رو کشید و وقتی اتاق روشن شد تونست چهره مرد رو ببینه.
تمام بدن مرد پر از مو بود و حتی صورتش هم دیده نمی شد. ناخن های درازی داشت و وقتی دستاش کنارش بودن به زمین میخورد. دختر از دیدن این صحنه ترسید ولی فرار نکرد و همون جا موند.

اون به اندازه ی کافی زجر کشیده بود و نمی خواست آخرین فرصت زندگیش رو با فرار از دست بده. نزدیک مرد شد و دستاشو گرفت. ازش پرسید چرا این اتفاق افتاده و چرا فکری به حال این مو ها نمیکنی؟
مرد جواب داد طلسم یه جادوگر من رو به این روز انداخته و هر چقدر تلاش میکنم تا این مو ها و ناخن ها رو از بین ببرم هیچ اتفاقی نیموفته و دوباره در میان.
دختر بلافاصله یه قیچی برداشت و شروع کرد به زدن موهای صورت مرد. بعد از چند دقیقه تونست چهره اش رو ببینه.
از نظر دختر مرد قیافه دل نشینی داشت.

بعد از زدن مو های صورت، شروع کرد به کوتاه کردن ناخن ها، مرد می گفت این کار ها بی فایده است و بعد از چند ساعت دوباره رشد میکنن و در میان.
ولی دختر گوش نمیکرد و به کار خودش ادامه میداد. مرد دست بردار نبود و تند تند تکرار میکرد تا اینکه دختر مرد رو بوسید و نذاشت به حرف هاش ادامه بده.
هر دو برای چند لحظه ساکت موندن و بعد دختر دوباره به کارش ادامه داد و مرد هم دیگه حرفی نزد.

اون ها شب رو روی یک تخت و تو بغل همدیگه خوابیدن. وقتی دختر چشماشو باز کرد، مرد هنوز خواب بود. بیدارش کرد و گفت میخوام باهم بریم بیرون و تو سالن بزرگ قصر غذا بخوریم. مرد از بیرون رفتن از اتاق می ترسید و می گفت نمیخوام اهالی قصر از دیدن من وحشت بکنن. ولی وقتی دختر یه آینه جلوی مرد گرفت، تمام موهای صورتش از بین رفته بود. هر دو خوشحال بودن
دختر از اینکه آرزوش برآورده شده بود و مرد از اینکه داشت دوباره به حالت قبلیش بر می گشت.

روز ها پشت سر هم می گذشت و دختر و مرد بیشتر و بیشتر عاشق هم میشدن و با هر بار بوسه و رابطه چهره ی مرد زیبا تر و دلنشین تر میشد.
بعد از چند ماه وقتی دختر خبر حاملگیش رو به مرد داد. یه جشن بزرگ گرفتن و تمام مردم شهر رو دعوت کردن.
اون ها سالیان سال به خوبی و خوشی همراه بچه هاشون تو قصر زندگی کردن و دختر خدمتکار که تبدیل شده بود به ثروتمندترین زن شهر به آرزوش رسیده بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *